بی وفایی

 یکی عاشق زدل میزد نوایی

که یار من بگو امشب کجایی

ز درد دوریت جانم حزین شد

امان  از  بیوفایی  بیوفایی

ز یادت یادم امشب رفته باشد

که دردم را نمی جویم  دوایی

نمی دانم ولی شاید که بسته

یکی حلقه به دربت آشنایی

ندا آمد از این سودا حذر کن

مجو در کار معشوقان وفایی

بدان  معشوق دل دیوانه  تو

ندارد در دلش عشق و صفایی

طبیب  عاشقان  با تو  نگفته

نباشد  درد عاشق را  دوایی

بهار عاشقان امشب خزان شد

از  این  آشفته  بازار  جدایی

سید مصطفی رضوی

آتش عشق

(فصل خزان عشق را باور ندارم)

جز وصل تو انديشه ای در سر ندارم

از آتش عشقت دلم آتشفشان است

 جز زهر هجرت اندر اين ساغر ندارم

باد صبا آمد مرا از خويشتن برد

با تو هواي خوشتری در سر ندارم

شمع وجودم را اگر پروانه ای نيست

 خورشيد عشقم ، ‌درد خاكستر ندارم

 شعر و غزل هايم همه آتش گرفتند

 افسانه ای جز تو در اين دفتر ندارم

 روزي كه ميل پرزدن سوی توكردم

 من تازه فهميدم كه بال و پر ندارم

 جان و دلم را آتش عشق تو سوزاند

 در راه عشقت ،‌تحفه ای جز سر ندارم

سید مصطفی رضوی

باعرض سلام وخسته نباشید ازشما درخواست می کنم برای کسب اطلاعات بیشتر از این شعربه ادامه ی مطلب سری بزنید.

ادامه نوشته

نوروز

باعرض سلام وخسته نباشید خدمت همه ی شعر دوستان عزیز پیشاپیش فرارسیدن عید نوروز رابه همه ی شماعزیزان تبریک عرض مینمایم هدیه به شما:

 

 سال پس بگذشته و نو آمده

هر طرف آوای برنو آمده

دیده مردم به هم روشن شده

دشت و صحرا خرّم و گلشن شده

بلبل و گل بر درختان آمده

شادمانی سوی بستان آمده

دامن صحرا پر از گلها شده

چشم گلها سوی دنیا وا شده

شور و شادی و شعف باز آمده

برچرا آهوی اهواز آمده

چهره گیتی معطر گشته است

پر ز بوی عطر و عنبر گشته است

شوق دیدار رخش افزون شده

دشتها از لاله ها گلگون شده

رنگ زشتی از میان دشت رفت

آدمی بر سیر و بر گلگشت رفت

جامه غم رخت خود بر بسته است

شادمانی جای او بنشسته است

پای بلبل بر گلستان وا شده

دامن گل مسکن و مأوی شده

جان من از نو میسر گشته است

عقل من حیران داور گشته است

سید مصطفی رضوی